|
خاطره دیگه |
|
|
هر کسی از ظنّ خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سلام ... من واقعا ازینکه نتونستم زود تر آپ کنم معذرت می خوام.یعنی چند بار اومدم بنویسم که شبش آپ کنم ولی باز نمیشد. معلوم نیست دوباره باز کی آپ کنم پس پیشاپیش عید غدیر و قربان و عید فرط (به قول دوستم) تولدم تولدتون ولنتاین نوروز 89/90/91 ... عروسیم عروسیتون تولد بچه هاتون ونیز ظهور آقا امام زمان مبارک . شوخی کردم .دیگه زود زود اپ می کنم.
خوب خوبید که؟...واسه این پُستم شاید خاطره ننویسم. موضوع این دفعه خود شناسیه نه این که بخوام بالای دیپلم حرف بزنما نه میخوام بگم آدم اگه خودشو بشناسه بدونه که به چی حساسه به چی نیاز داره یا چیکار کنه که از حالت غم در بیاد یا... می تونه راحت تر زندگی کنه. ادم اگه هدفمند زندگی کنه اون موقع به آیندش امید داره. یکی یه حرف خوبی زد گفت ادم باید یک هدف بزرگش رو ریز کنه و اونو تو روزهای نزدیک زندگیش تقسیم کنه تا بتونه یواش یواش به هدفش برسه. بی خیال زیاد با کلاس حرف زدیم آدم اگه گنده ب گ وزه خشتکش پاره میشه البته خشتک نیستا من با ادبشو گفتم. یه شعر یه جا دیدم خوشم اومد بعد از روو اون خودمم یکم شعریدَم اول اون شعررو می نویسم:
لالالالا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصّش نشه تنها بیداره لالالالا نخواب میدون جنگه دست هرکی میبینی یه تفنگه یه عمر دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه لالالالا نخواب زندون دنیا سر ناسازگاری داره با ما بشین بازم دعا کن واسه اون که مارو اینجا گذاشت تنهای تنها لالالالا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چجوره توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره لالالالا نخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب می نویسه یکی لبهاش تو خوابم غرق خندس یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه حالا شعری که خودم گفتم : لالالالا بخواب دنیا همینه فقط نامردارو انگار میبینه ما رفتیم قبر عاشقارو دیدیم مثل تنور دنیا آتشینه لالالالا بخواب مجبوری این بار همش غصّه نمیشه چارۀ کار باید آروم باشی باید بفهمی تو تنهایی تو دنیا این هزار بار لالالالا بخواب خوابم می خوابه ببین خورشید و مهتابم میخوابه نخوابی غم می خوابه توی چشمات مگه چشمای نازت بی صاحابه لالالالا بخواب رامین بیداره هف هشت ده تا کتاب قصه داره باید قول بدی چشماتو ببندی تا اون بره ازاون اتاق بیاره لالالالا نخند مسواک گرونه دندونات دیده میشن دونه دونه حالا برو پایین حرفامو گوش کن فقط آخر نظر یادت بمونه
خدا این صدا سیما رو لعنت کنه با این برنامه هاشون. برنامۀ شوک رو دیدین؟ پیشنهاد میکنم با خانواده نبینید. همش دربارۀ سوء استفاده از اینترنتـه ،زنه میگفت ما کلی فیلم مستعجل میذاشتیم تو سایت تا کاربرا بتونن استفاده کنن حالا بابام اینا هم نشستن دارن میبینن، هیچی دیگه بابای ما هم بمون شک کرد الکی الکی حرفمون شد . چه خبر از عید؟ ما هم سمنان رفتیم هم مشهد هم شمال امسال نسبت به سالای پیش بهتر بود البته من از هرکی پرسیدم گفت عید بی خودی بود. دیگه چی بگم؟..... راستی یه شعر دیگه هم گفتم خیلی باحاله هیشکی باورش نمیشه که من شعر میگم. ولی بخدا اکثر این شعرایی که میزارم تو وبم خودم گفتم به جز چند تا که قبلش اعلام میکنم که این شعرو از کجا آوردم. نمیدونم چرا دیگه ذوق اومدن به نت رو ندارم یادمه یه زمانی ساعت کوک می کردم نصف شب پا میشدم میومدم نت ولی الان اگه یکم خوابم بگیره بی خیال نت میشم. یه چیزم واسم خیلی جالبه اینکه دخترای امروزی اکثرا بلد نیستن غذا درست کنن و اینو یه جور کلاس گذاشتن میدونن ولی به نظر من دختری که نتونه غذا درست کنه مثل الاغی میمونه که شاخ میزنه.هههههههه.نه شوخی کردم ولی زشته برید غذا درست کردنم یاد بگیرید.
ریز ریز کلمات زندگی بر زبانم نقش پیدا می کنند من نمیدانم چرا شادی و غم در دلم با هم مدارا می کنند؟ جالب است این خنده های بی شرف خود رو نا خوانده به دل جا می کنند غم و اندوه پدر سوخته هم زرت و زرت با خنده دعوا می کنند بیچاره دلم که این وسط مادر شد هم همدم غم هم خنده را یاور شد چندین و چنانی که گذشت از این حال پدر مادر در آمد و دگر بدتر شد دل رامین نیابد هیچ آرام برو فکر خود کن که چرا حرف،تورا کمتر شد؟
.......تا های...بای
+
تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:55 نويسنده رامین
|
سلام.
مشکلات بسی نا جوانمردانه سرد است خوبید؟ میخواستم این هفته آپ کنم نشد. در اولین فرصت آپ میکنم خاب؟ آفرین.. فهلا بابای
+
تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:44 نويسنده رامین
|
به نام آفرینندۀ امید ابرو باد و مه و سلطان و غُلام چشم دارند به وبلاگ منو خاطره هام او که هر خاطره آغاز کند شِکوه از پردۀ غم باز کند آفرین ای پسر شیرین زبان باز هم خاطره هایت را بخوان
سلام
خوبید؟ این شعر بالا رو حافظ یواشکی واسه من خونده بوده / دستشم درد نکنه. چه خبرعید؟ خوشیدید؟ این عید امسال که زیاد به من حال نداد ولی از توو تهران موندن بهتر بود. بی خی.....(بی خیال) میخوام در مورد احساس نظر جمع کنم-آدما 2 دسته اند یکی راحت میتونند احساساتشون رو بیان کنند. اون یکی دسته نه نمی تونند- کدومش بهتره؟ یعنی آدم باید احساساتش رو به طرف مقابلش بگه یا نه نگه یا بزاره طرف خودش بفهمه؟ حالا گیریم که طرف فهمید- وقتی نمی تونن احساساتشون رو به هم بگن چه فایده ای داره؟ ..................(نظر بدینا . مِر چهل).........................
اما خاطره هام _____________ 1. ما عید رفته بودیم سمنان. یه روز حوصلم سر رفته بود با پسر داییم رفتیم یه کافینت با کلاس که قهوه هم داشت. صاحبش هم زن بود یک ساعت رفتیم تو نِت دو تا قهوه خوردیم 5 تا آهنگ دانلود کردیم 7/8 تاصفحه اس ام اس پرینت گرفتیم با کلی کلاس اومدیم حساب کنیم دیدم یا حضرت خضر شلوارمو عوض کردم هیچی پول همرام نیست شده بود 4 تومن . پسر داییم هم به زور 1500 داشت حالا واستادم جلوش هی این جیب اون جیب می کنم می دونم ندارما الکی.. همه کافینت داشتن نگا می کردن گفتم اِ پس کیفم کو کیفمو زدن وای فلان خلاصه پیچوندیم اومدیم بیرون.
2.آخرای عید که اومدیم تهران دوباره با دوستام رفتیم شمال 1 روزه- رفتیم لب دریا یه مغازه بود با یارو صاحب مغازه رفیق شدیم گفت مشروب میخورید یکی از دوستام گفت آره هی گفتیم نخور اینا مشروب هاشون آشغال داره گفت نه خلاصه خورد. مست کرده بود زنگ زد به دوست دخترش مامان دختره برداشت گفت سلام عزیزترینم خوبی؟ اسم دختره مهسا بود.یارو مادرش گفت خفشو کثافت گفت مهسا با منی؟ خیلی نامردی دیگه دوست ندارم یادته اون شب فلان جا ...-خلاصه همه چیو گفت- مادرش فحش داد قطع کرد. این رفیق ما زد زیر گریه فازغم گرفته بود آخرش دختره زنگ زد قضیه رو گفت تا خود صبح داشتیم میخندیدیم.
3. آخر شب رفتیم تو جنگل آتیش روشن کردیم همه جا تاریک بود.یکی از دوستام که بچۀ همون جا بود گفت اینجا شبا سگا رو ول میکنن اگه سگ دنبالتون کرد فرار نکنید واستید یه جا کاری ندارن. ما هم مسخرش می کردیم سگ چیه باباتم بیاد ما فرار نمیکنیم فلان- من چن تا سیگارت جیبم بود هی کرم میریختم مینداختم تو آتیش نگو سگا فهمیده بودن اومدن طرف ما 3 تا بودن ما هم تا دیدیمشون مث سگ فرار کردیم. هی رفیقم داد میزد واستید ما ترسیده بودیم بگیرن فرار میکردیم. تمام روستاشون بیدار شدن. یکی میرفت تو خونه یارو یکی فحش میداد من با یکی دیگه بر عکس سگا فرار کردیم دنبال ما نیومدن.خدا رحم کرد میگرفتنمون پاره پارمون میکردن.
4. 13 به در با بابام اینا رفتیم پارک اِرَم. خیلی شلوغ بود. به بابام گفتم بیا بریم یه چیز سوار شیم اول گفت نه ولی خلاصه اومد.رفتیم رِنجر سوار شیم ازینایی که میره بالا بر می گرده(مث چکش میمونه) خلاصه رفتیم نشستیم توش . بابام هی با محافظش بازی میکرد گفتم بابا ببند اینارو خر سواری نیست که بچه بودی بازی می کردی ترس داره. منو مسخره می کرد میگفت جوونای الان ترسوان...اگه میدیدی قدیما چیکارا می کردیم...توو دلم گفتم الان بزار روشن بشه معلوم میشه جوونای الان میشاشن تو شلوارشون یا جوونای قدیم. آخه من میدونستم دیگه الکی نیست که/ وقتی دستگاش میره بالا تا فی خالدون یارو میاد تو حلقش. آدم نمیتونه نفس بکشه. خلاصه روشن شد اولین دور رو که زد یکم ترسید. سَره دومین دور هر چی فحش بود بار من کرد که چرا سوارش کردم.......(بیچاره من)
5. با دوستام رفته بودیم استخر یکیشون منو آب داد فرار کرد منم دنبالش کردم لبۀ استخر داشت میرفت بالا من شرت مایوشو گرفتم اونم افتاد تو آب شرتش در اومد من رفتم بالا فرار کردم اونم هیچی زیرش نپوشیده بود لخت مادرزاد تو استخر دنبالم می کرد عقلش نمی رسید بپره تو آب هیشکی نبینتش . ملت مرده بودن از خنده. ------------------ راستی عکس دوست دخترم رو گذاشتم تو ادامه مطلب خواستید برید ببینید ............................بای نظر یادتون نره ها --------------------------------------------------
+
تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:0 نويسنده رامین
|
|
|